مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
191
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> آنها خواهد بود . » گويد : به خدا هنوز اين گفتوگو را به سر نبرده بوديم كه از گوشهء مسجد نمودار شد . ابن زبير گفت : « غايب را ياد كن تا أو را ببينى ، پندارى كجا مىرود ؟ » گفتم : « به گمانم آهنگ كعبه دارد . » گويد : سوى كعبه رفت وآهنگ حجر كرد ، آنگاه هفت بار بر كعبه طواف برد وبه نزديك حجر دو ركعت نماز كرد . آنگاه بنشست وطولى نكشيد كه كسان از آشنايان وى از مردم طايف وحجاز بر أو گذشتند وپيش وى نشستند . ابن زبير در انتظار آمدن وى بود وگفت : « به نظر تو چرا پيش ما نمىآيد ؟ » گفتم : « نمىدانم ، اكنون براي تو معلوم مىدارم . » گفت : « چنانكه خواهى . » وأين را پسنديده بود . گويد : برخاستم ، بر أو گذشتم وچنان وانمودم كه مىخواستم از مسجد برون شوم . آنگاه به وى نگريستم ، سلام گفتم ، پيش وى نشستم دستش را بگرفتم وگفتم : « كجا بودى وپس از من كجا رفتى ؟ آيا به طايف بودى ؟ » گفت : « به طايف وجاهاى ديگر بودم . » وكار خويش را از من پوشيده داشت . گويد : « نزديك وى شدم ، آهسته سخن كردم وگفتم : « يكى مانند تو از كارى كه مردم معتبر وخاندانهاى عرب از قريش ، أنصار وثقيف بر آن اتفاق كردهاند ، به دور مىماند ؟ خاندان وقبيلهاى نمانده [ است ] كه سر وسالارشان نيامده وبا اين مرد بيعت نكرده باشد . از تو وكار تو شگفت است كه پيش وى نيامده ، بيعت نكرده ونصيبي از اين كار نداشته باشى . » گفت : « مگر نديدى كه سال پيش به نزد وى آمدم ورأى درست را با وى بگفتم ، اما كار خويش را از من پوشيده داشت . چون ديدمش كه از من بىنيازى كرد ، خواستم به أو بنمايم كه من نيز از أو بىنيازم . به خدا أو بيشتر از آنچه من بدو نياز دارم ، به من نياز دارد . » گفتم : « آن سخنان كه با وى گفتى ، در مسجد گفتى واينگونه سخن نبايد كرد ، مگر وقتي كه پردهها افتاده ودرها بسته باشد . اگر مىخواهى امشب أو را ببينى ، من نيز با تو مىآيم . » گويد : از پيش وى برخاستم ، پيش ابن زبير بازگشتم وگفتار خويش وسخنان مختار را با وى بگفتم كه خرسند شد . وقتي نماز عشا بكرديم ، در محل حجر همديگر را بديديم ، برفتيم تا به خانهء ابن زبير رسيديم واجازه خواستيم كه اجازه داد . گفتم : « شما را به خلوت گذارم . » گفتند : « نهان از تو چيزى نداريم . » پس نشستيم ، ابن زبير دست مختار را بگرفت ، مصافحه كرد ، خوشآمد گفت واز حال وى وأهل خانهاش پرسيد . آنگاه هر دو مدتي نه چندان دراز ، خاموش ماندند . سپس مختار سخن وحمد خدا گفت وثناى أو كرد كه من مىشنيدم . آنگاه گفت : « نه پرگويى نكوست ونه قصور از حد مورد نياز . من آمدهام با تو بيعت كنم ، به شرط آنكه كارها را بىمشورت من ، به سرنبرى ، من جزو نخستين كساني باشم كه اجازهء ورود مىدهى وچون سلطه يا فتى ، مهمترين عملت را به من واگذارى . »